آدرس ایمیل من
بعضی از دوستان پرسیده بودند که چطور می تونند با من ارتباط داشته باشد یا داستان هاشون رو بفرستند که از طریق آدرس ایمیل زیر می تونند هرگونه دستان یا مطلب دیگر را ارسال نمایند.
fsedamkon@yahoo.com
به نام یگانه دوست
بعضی از دوستان پرسیده بودند که چطور می تونند با من ارتباط داشته باشد یا داستان هاشون رو بفرستند که از طریق آدرس ایمیل زیر می تونند هرگونه دستان یا مطلب دیگر را ارسال نمایند.
fsedamkon@yahoo.com
ادامه رو می ذارم
به یک شرط
روی آیکون وبلاگ برتر کلیک کنید و ...
اغــلـب افــراد در انــتــخـاب لـبـاسـي كـه مـنـاسـب جـثــه آنـها بوده و همچـنـيـن چـگـونـگي سـت كـردن آنـهـا دچـار سردرگمي مي باشنـد. در زيـر بـه اصـول كـلـي انتـخاب و هماهنگ كردن لباسها با يكديگر ميپردازم:
1- همواره لباسي را بپوشيد كه كاملا اندازه شما باشد. در این سی دی طرحهای بسیار زیادی در سایزهای مختلف خواهید دید .
2- پوشيدن لباسهاي بزرگ تنها اندام شما را اغـراق آمـيـز تـر جـلوه داده و آنـها را پنهان نميكند.
3- بيشتر سعي كنيد تنها در زماني كه كمر باريكي داريد از كمر بند استفاده كنيد.
4- پارچـه هـاي سـنگين مانـند پـشمـي، بافـتني و چرمي شما را سنگين وزن تر جلوه ميدهند.
5- پارچه هاي سبك وزن مانند كتان، نخي شما را لاغر تر جلوه ميدهند.
هميشه در مجالس و مهماني ها همچون نگين بدرخشيد ؟؟؟
6- رنگهاي تيره شما را لاغر تر و كوچك تر ميكنند.
7- رنگهاي روشن شما را بزرگتر و حجيم تر ميكنند.
8- لباسهاي بالا تنه و پايين تنه يكرنگ شما را لاغر تر جلوه ميدهند.
9- لباسهاي بالا تنه و پايين تنه با رنگهاي متفاوت شما را بلند قد تر ميكند.
10- لباسهاي يقه بلند گردن را كوتاه تر ميكند.
11- گردن بند كوتاه نيز گردن را كوتاه تر ميكند.
12- روسـري كـه به سـمت پـايين آويزان شـده باشد، قـد شما را بلند تر جلوه ميدهد.
13- خالكوبي پـيـرامـون گـردن و روي شــانـه هـا سبـب چهار شانه تر شدن شما ميگردد.
14- لـبـاس بـا خطوط افقي شما را چاق تـر و بـا خـطـوط عمودي شما را لاغر تر جلوه ميدهـد
بـراي لاغر تر و بلند قد تر بنظر رسيدن نكات زير را رعايت كنيد:
1- لباسهاي كاملا اندازه بپوشيد لباسهاي خيلي كوچـك
و خيلي بزرگ تنها شما را چاق تر نشان ميدهند.
2- لباسهاي يكدست يكرنگ بپوشيد. تـرجيـحا يـكرنـگ از سر تا نوك پا.
3- از پـوشيـده لبـاسـهاي با طرح برجسته و پارچـه هـاي زمخت خود داري كنيد.
4- لباسهاي تيره رنگ با پارچه هاي نازك و نرم بپوشيد.
5- شلوار را در ناحيه كمر بالا بياوريد نه پايين تر.
6- كراوات با پهناي متوسط پوشيده و حتما طول آن تا كمر برسد.
7- از پوشيدن لباسهاي با نقش و نگار شلوغ خودداري ورزيد.
8- لباس با طرح راه راه عمودي بپوشيد.
9- از داشتن ملزومات بيش از حد خود داري كنيد.
10- كفش پاشنه بلند به پا كنيد.
یاسمین م.مودب پور
فصل اول
کاوه– چرا اینقدر طولش دادي پسر؟
_ ترم تموم شد دیگه حالا کو تا دوباره بچه ها رو ببینم . داشتم ازشون
خداحافظی می کردم . تو چی؟ ! چرا سرت رو انداختی پایین و رفتی؟ یه خداحافظیاي، چیزي!
کاوه_ هیچی نگو ! من مخصوصاً رفتم یه گوشه قایم شدم ! به هر کدوم از این دخترا قول دادم که مامانم رو بفرستم خواستگاري شون ! الان همه شون می خوان بهم آدرس خونه شون رو بدن!
تو همین موقع یه ماشین شیک و مدل بالا پیچید جلوي ما و با سرعت رد شد »
بطوري ک ه آب و گل تو خیابون پاشید به شلوار ما . کاوه شروع کرد به داد و فریادکردن و مثل زن ها ناله و نفرین می کرد
_اوهوووي... همشیره! حواست کجاست؟! الهی گیربکس ماشینت پاره پاره بشه!
پسر نزدیک بود بزنه بهت ها ! نگاه کن ! تا زیر شلوارم خیس آب شد ! الهی
سیبک ماشینت بگنده ! نگاه کن ! حالا هر کی رد می شه می گه این پسره تو شلوارش
بی تربیتی کرده!
_ می شناسیش؟
کاوه_ همه می شناسنش ! سال اولی یه . خوشگل و پولدار ! به هیچکسم محل نمی
ذاره! بجان تو بهزاد این مخصوصاً پیچید طرف ما! الهی شیشه ماشینت جر بخوره!
_ نه بابا! انگار فرمون از دستش در رفت.
کاوه گاهی با صداي بلند یه نفرین به اون ماشین می کرد ویه جمله آروم به من می گفت
بشکنه ! مرده شور اون چشماي حیز « جرینگ » کاوه_ الهی لاستیک ماشینت
ماشینت رو بشوره که زیر چشمی ما رو نگاه نکنه!
_ این چرت و پرتا چیه می گی؟!
کاوه_ مرده شور اون رنگ ماشینت رو ببره که از همین رنگ دو تا زیر شلواري؛ تو
خونه دارم!
«. خنده ام گرفته بود. اینا رو می گفت و بطرف ماشین دست تکون می داد »
_ پسر چرا اینطوري می کنی؟
کاوه_ شاید تو آینه مارو ببینه و برگرده!
در همین مو قع اون ماشین ایستاد ودنده عقب گرفت که کاوه دوباره شروع کرد
_ الهی روغن سوزي ماشینت بجونم بیفته ! الهی درد و بلاي لنت ترمزت بخوره
تو کاسه سر این بهزاد!
_ لال شی! اینا چیه می گی؟!
«. دیگه ماشین رسیده بود جلوي ما »
_ سلام. معذرت می خوام که بد رانندگی کردم. یه لحظه حواسم پرت شد.
کاوه_ ببخشید، پدر شما سرهنگ نیستن؟
_ نه چطور مگه؟
کاوه_ عذر می خوام، فکر می کنم پدرتون باید یا وزیر باشن یا وکیل.
_ نه، اصلاً!
کاوه_ خب الحمدلله!
«: بعد بلند گفت »
_ خانم این چه طرز رانندگی یه؟ ! باباتون م که کاره اي تو این مملکت نیست
که شما اینطوري رانندگی می کنین! نزدیک بود ما رو بکشی!
«: آروم زدم تو پهلوش و گفتم »
_ عذر می خوام خانم. این دوست من کمی شوخه.
_ باید ببخشید. اسم من فرنوش ستایشه طوري که نشدید؟
کاوه_ آب و گل و شل از پر پاچه مون راه افتاد خانم جون!
«: فرنوش خندید و گفت »
_ شما کاوه خان هستین . بذله گویی شما تو دانشکده معروفه . همه از شوخ
تا فرنوش اینو گفت، صداي کاوه ملایم شد و رنگ » طبعی تون تعریف می کنن
«: عوض کرد و گفت
کاوه_ من کوچیک شما هستم شما واقعاً! چه خانم فهمیده اي هستین!
_ اسم من بهزاده. اینم کاوه دوستمه.
کاوه_ هر دو کنیز شماییم!
فرنوش_ بازم ازتون معذرت می خوام.
کاوه_ فداي سرتون ! اصلاً بذارین من این وسط خیابون بخوابم، شما با ماشین تون
دوسه بار از رو من رد شین ! اصلاً چه قابلی داره؟ چیزي که زیاده اینجا جون
آدمیزاده! اصلاً شما دفعه دیگر خبر بدین تشریف میارین، خودمون و دو سه تا از
بچه هاي کلاس رو بندازیم جلو ماشین تون! والله! بی تعارف می گم!
_ بس کن کاوه!
ببخشید خانم. خیلی ممنون که برگشتید. خوشبختانه اتفاقی نیفتاده.
کاوه_ بعله ! شلوارهامون رو می دیم خشکشویی، گو ر پدر جناق سیه من و پاي
بهزادم کرده! خودش خوب می شه!
«. فرنوش که ناراحت شده بود از من پرسید »
_ پاتون مشکلی پیدا کرده؟
_ خیر. خواهش می کنم شما بفرمایین.
کاوه_ خیر خانم محترم . ایشون مغزشون مشکل پیدا کرده . حالا لطفاً یه دقیقه
تشریف بیارین پایین، همین جا کوروکی بکشیم ببینیم مقصر کیه!
من به کاوه چشم غره رفتم که فرنوش متوجه شد و با خنده از ماشین اومد »
«: پایین و گفت
_ از آشنایی تون خوشبختم. حالتون چطوره؟
_ ممنون شما چطورین؟
فرنوش_ شما همین جا درس می خونین، چندین بار شما رو تو محوطه دا نشکده دیدم.
_ منم همینطور. منم شما رو چند بار دیدم.
کاوه_ انگار شکستن جناق سینه من باعث آشنایی شما شد ! فکر کنم اگه من کشته
می شدم شما دو تا با هم عروسی می کردین!
فرنوش دوباره خندید و من چپ چپ به کاوه نگاه کردم که کاوه به فرنوش گفت
_ نگاه به چشماي این نکنین! این مادرزادي چشماش چپه!
_ بس کن کاوه خان.
کاوه_ باباجون، این تصادف بزرکی یه ! حتماً باید چهار تا بزرگتر بیان وسط رو بگیرن
شاید کار بکشه به شرکت بیمه زندگی و عقد دائم و عروسی و این حرف ها!
_ کاوه!!
«: بعد رو به فرنوش کردم و گفتم »
_ خواهش می کنم شما بفرمایید.
فرنوش_ اجازه بدین تا منزل برسونمتون.
کاوه_ خیلی ممنون. بهزاد جون سوار شو!
دست کاوه رو که به طرف دستگیره ماشین می رفت گرفتم و به فرنوش »
« گفتم
_ خیلی ممنون. مزاحم نمی شیم. شما بفرمایید.
فرنوش_ پس بازم معذرت می خوام. خداحافظ!
اینو گفت و سوار ماشین شد و رفت . کاره در حالیکه پشت سر ماشین دستش »
«: رو تکون تکون می داد گفت
_ خداحافظ بخت پسره الاغ! حیف که در روت باز نکرد!
_ منظورت منم؟
کاوه_ نه بابا! منظورم الاغه بود! شماکه ماشالله عقل کل ین!
_ بیا بریم. خونه کار دارم.
کاوه_ عذر می خوام، وکیل و وزیر ها ! تو خونه منتظرتون هستن؟ ! والله هر کسی
ندونه فکر می کنه الان از اینجا یه سره باید بري کارخونه بابات و بشینی پشت میز
و به رتق و فتق امور بپردازي ! مرد تقریباً حسابی ! این دختره تو دانشکده دل از همه
برده! هیچکسی رو هم تحویل نمیگیره ! حالا اومده از تو خواهش می کنه که
برسوندت خونه، تو ناز می کنی؟!
«. همونطوري نگاش کردم »
کاوه_ شناختی؟ دمت رو تکون بده عزیزم!
_ بی تربیت!
کاوه_ خب چرا سوار نشدي؟! چرا جفتک به بخت خودت می زنی؟
_ اولاً جفتک نه و لگد! در ثانی، چون سوار ماشین نشدم به بختم لگد زدم؟
کاوه_ خب آره دیگه ! آشنایی همنطوري شروع میشه دیگه . بعدشم می رسه به عقد
و عروسی و این حرفا! دختر به این قشنگی و پولداري! دیگه چی می خواي؟
_هیچی بابا آدم خوش خیال ! اون می خواست جاي اینکه، پیچیده بود جلوي ما،
یه جوري تلافی بکنه. اون وقت تو تا کجا پیش رفتی!
کاوه_ با منم آره؟ نگاه کور شدت رو دیدم ! نگاه اونو هم دیدم ! نخوردیم نون گندم،
بابامون که نونوایی داشته!
_ می آي بریم یا خودم تنها برم؟
کاوه_ بریم بابا. امروز اخلاقت چیز مرغیه!
راه افتادیم. چند قدم که رفتیم، یکی از دخترهاي کلاس از پشت کاوه رو صدا »
«: کرد و بعد بقیه بچه هاي کلاس رو هم صدا کرد و گفت
_ بدویید بچه ها! پیداش کردم! بدویین که الان در می ره!
کاوه_ مگه من کش شلوارم که در برم؟!
«: همکلاسی مون در حالیکه می خندید، دوباره داد زد »
_ یاالله بچه ها الان فرار می کنه ها!
کاوه_ بابا مگه دزد گرفتی؟ چرا آبرو ریزي می کنی دختر؟!
_ مگه قرار نبود که همه بچه ها رو آخر ترم بستنی مهمون کنی؟ داري در می
ري؟
کاوه_ به جان تو عادت کردم . از بابام این اخلاق بهم ارث رسیده . از بس بابام از
دست مأموراي مالیات فرار کرده. منم واسه م عادت شده!
_ بیا بریم، خودتم لوس نکن. مرده و قولش...
کاوه_ کی به شما گفته که من مردم؟ تو این دوره و زمونه مرد کجا بود؟ اگه مرد
پیدا می شد که این همه دختر دم بخت ویلون و سرگردون دنبال شوهر نبودن که
الهی گره کور بختشون بدست خودم واشه!
کم کم بقیه بچه هاي کلاس داشتن جمع می شدن . نیلوفر که خودش هم »
«: دخترپولداري بود گفت
_ بیخودي بهانه نیار کاوه. تا بستنی بهمون ندي ولت نمی کنیم.
کاوه_ اولاً که من از خدا می خوام که شماها ولم نکنین و همیشه تو چنگ شما خانم
ها، اسیر باشم! ولی باور کنین ندارم. از شما چه پنهون چند وقتی که بابام ورشیکست
شده. صبح می خوریم، ظهر نداریم ! ظهر می خوریم، شب نداریم! حالا حساب کن یه
خونواده آبرودار چه سختی رو داره تحمل می کنه ! به خدا قسم که بعضی وقتا شده
که با شورت جلو همه راه رفتم!
نیلوفر_ اِاِاِ...! قسم خدا رو هم می خوره!
کاوه_ بجون تو که می خوام دنیا نباشه اگه دروغ بگم ! پریروز که رفته بودیم استخر،
با یه مایو اینور اونور می رفتم!
«. بچه ها زدن زیر خنده »
شیدا_ تا این بستنی رو ندي، ولت نمی کنیم کاوه خان.
کاوه _ باشه می دم ! آخرش اینکه امشب سر بی شام زمین میذاریم دیگه ! اگه
شما راضی می شین که من امشب گشنه سر به بالین بذارم، قبوله می دم اما می
دونم که شما ها خیلی دل رحم تر از این حرفایین!
فرزاد_ اگه بستنی رو ندي همین الان اینجا یه تحصن راه میندازیم.
کاوه _ ببینم، شما سند ي، مدرکی، چیزي از من دارین که صحت گفته هاتون رو
ثابت کنه؟
فرزاد _ نشون به اون نشونی که اون روزي که کتابت رو نیاورده بودي قول این
بستنی رو به ما دادي.
کاوه_ برو بابا دلت خوشه! یارو سند محضري را می زنه زیرش، چه برسه به یه
کلوم حرف! تازه من هیچ روزي کتاب با خودم نمی آرم دانشکده!
مریم_ خسیس بازي در نیار کاوه. چهار تا بستنی که این حرفا رو نداره.
کاوه_ من و بابام اگه از این ولخرجی ها می کردیم که پولدار نمی شدیم!
روزبه_ اصلاً فکرش رو نمی کردم که تو اینقدر گدا باشی!
کاوه _ خب تو اشتباه کردي عزیزم ! اصلاً شغل اصلی من و بابام گدایی یه ! هر
وقت باهامون کار داشتی، یه تک پا سر میدون انقلاب . همین سمت چپ . همون
گوشه کنارا داریم گدایی می کنیم. ده دقیقه واستی پیدامون می کنی!
«. دوباره بچه ها خندیدن »
شیوا_ کاوه واقعاً خجالت نمی کشی؟
کاوه_ چر ا! اوایل خجالت می کشیدیم . ننه بدبختم که چادرش را می کشید رو
صورتش! اما بعداً عادت کردیم . یعنی بابام یه شعري برامون خوند که قانع شدیم .
گفت شاعر می گه گدایی کن تا محتاج خلق نشی!
مریم_ بهزاد تو یه چیزي به این خسیس بگو!
_ چرا بهشون قول دادي؟ یاالله، باید واسه شون بستنی بخري.
کاوه_ الهی قربون اون جذبه مردونت بشم ! چشم بهزاد جون . مرد به این می گن ها !
تا به آدم تحکّم میکنه، دل آدم می لرزه!
بچه ها هورا کشیدن و همگی راه افتادیم طرف یه بستنی فروشی . تا رسیدیم و »
«: رفتیم تو مغازه نشستیم، کاوه از فروشنده پرسید
_ ببخشید آقا، آلاسکا دارین؟
«: فروشنده براي اینکه جوابی داده باشه گفت »
_ بعله عزیزم. آلاسکا هم داریم.
کاوه_ ببخشید آقا، شما که اینقدر مهربون ید، اسکمیوهاش رو هم دارین؟
«: یارو خندید و گفت »
_اسکیمو هم داشتیم، اما نمی دونم کجا رفتن.
کاوه_ من میدونم کجا رفتن. بگم آقا؟
فروشنده_ بگو باباجون
کاوه_ آقا اجازه! اینجا گرمشون شده رفتن تو فریزر خنک بشن!
«: صاحب مغازه و بچه ها خندیدن. صاحب مغازه گفت »
_ باور کنین بچه ها . حاضرم این مغازه و هر چی دارم بدم، اما برگردم به سن
شماها!
کاوه_ پدر، اینارو که می بینی بعضی هاشون یه کوه غصه تو دل شون دارن ! دوره
جوونی شما با دوره جوونی ماها فرق می کرده . به نظر م از این آرزوها نکنی بهتره !
سرت کلاه می ره.
فروشنده_ راست می گی جوون. ایشاالله که زندگی و دوره شما هم خوب بشه.
کاوه _ یه مثال برات میزنم . دوره شما، اصلاً یادت می آد که هر روز، از خواب
که بلند می شدي بیاي جلو پنجره و بخواي بدونی امروز هوا آلوده تر یا دیروز؟
فروشنده_ به والله، اصلاً یه همچین چیزي رو یاد ندارم ! اصلاً ما یه همچین چیزایی
رو نداشتیم. دوره ما، هواي این تهرون مثل گل پاك و تمیز بود.
کاوه_ تازه یکی ش رو بهت گفتم!
فروشنده_ تا اونجا که من یادمه، یه ذره دود و کثافت تو این شهر نبود ! تهروون پر
گنجشک و کفتر و چلچله و طوطی و بلبل بود ! صبح تا شب با رفقا می رفتیم دنبال
الواطی!
جمعه به جمعه، یه تومن، پونزده زار می دادیم و می رفتیم سینما و اون فیلمی
رو که دو ست داشتیم می دیدیم و سر راه چهار تا سیخ جگر می گرفتیم و می
خوردیم و نوش جون زن و بچه مون می شد می چسبید به تن مون!
کاوه _ حالا دل مارو آب نکن با اون دوره جوونی ت ! چهار تا بستنی بده، خبر
مرگمون لیس بزنیم بریم دنبال بدبختی و بیچارگی ها مون!
«: فروشنده زد زیر خنده و گفت »
_همه تون مهمون خودمین ! همینکه منو یاد جوونی م انداختین یه میلیون واسه
ام ارزش داشت! چند وقتی بود که خنده رو لبام نیومده بود!
«: بچه ها براش کف زدن و هورا کشیدن که روزبه گفت »
_ بچه ها ببینین این کاوه رو! یاد بگیرین. اینطوري پولدار می شن ها!
کاوه_ یارو هنر پیشه خارجی، یه ساعت ونیم تو فیلم هزار دفعه ملّق میزنه تا دوبار
مردم خنده شون بگیره یه میلیون دلار بهش پول می دن ! حلا یه ساعته دارم متصّل
شما رو می خندونم، چهار تا بستنی نصیبم شده! اینم حسودي داره؟
خلاصه اون روز با بچه ها خیلی خندیدیم . آخرش کاوه به زور پول بستنی ها »
رو داد. با اینکه صاحب مغازه نمی خواست ازمون پول بگیره.
وقتی از بچه ها خداحافظی کردیم، دو تایی بطرف خونه راه افتادیم.
کاوه_ بیا ! دلت خنک شد؟ ! اگه با ماشین فرنوش خانم رفته بودیم، هم من گیر این
قوم ظالم نمی افتادم و هم تا رسیده بودیم در خونه، فرنوش رو واسه ات خواستگاري
کرده بودم!
_ بابا جون، تو که زندگی منو می دونی . آخه من کجا و فرنوش خانم کجا؟
تموم زندگی م رو که بفروشم پول بنزین ماشین ش نمی شه!
از تو چه پنهون، از اولین بار که امسال تو دانشکده دیدمش، عجیب فکرم رو
بخودش مشغول کرده! واقعاً دختر قشنگیه! خیلی م سنگین و باوقاره.
ولی خب، آدم نباید زیاد به حرف دلش گوش کنه . اینطوري بهتره . آرزوي
محال نباید داشت. حتی رویاي آدم هم باید در حد خود آدم باشه!
کاوه_ یعنی چی؟ مگه دست خود آدمه؟آدم وقتی از کسی خوشش بیاد، خوشش
اومده دیگه!
_ آره. اگه اون آدم، یکی مثل تو باشه، آره. امثال شماها تو یه طبقه این.
کاوه_ بجان تو اگه ما تو یه طبقه باشیم ! اون خونه اش جایی دیگه س، مام خونه
مون جایی دیگه س!
_ لوس نشو، دارم جدي حرف می زنم.
می خوام بگم اگه یکی مثل تو بره خواستگاري فرنوش، بهش جواب نه نمیدن.
اما آدمی مثل من اصلاً نباید این چیزا حتی به فکرشم بیاد.
از اون گذشته، من اصلاً کسی رو ندارم که بره برام خواستگاري کنه!
کاوه_ اینکه چیزي نیست. تو فقط لب تر کن بقیه ش...
«: رفتم توحرفش و گفتم »
_ دیگه حرفش رو هم نزن. ول کن. بگو ببینم تعطیلی رو می خواي چیکار کنی؟
پایان فصل اول
وبلاگ
:Http://www.http://asemoone-bi-setare.Blogfa.Com
فصل دوم
نیم ساعت بعد رسیدم خونه . تا اومدم تو اتاقم، کتاب هام رو پرت کردم یه گوشه »
و نشستم. سر مو گرفتم میون دستها و به زندگیم فکر کردم.
این کاوه طفلک هم اسیر من شده بود . خونواده اش خیلی پولدار بودن . خودش
یه ماشین مدل بالاي خیلی شیکی داشت . اما به خاطر من، یا پیاده یا با اتوبوس می رفتیم دانشکده. یعنی من سوار ماشینش نمی شدم. جلو بچه ها خجالت می کشیدم.
دوست نداشتم فکر کنن که بخاطر پولش باهاش رفاقت می کنم.
پدر من، آدم فقیري بود . آدم خوب اما بدشانس! مرد زحمتکشی م بود اما شانس نداشت. دست به طلا می زد مس می شد!
از صبح تا شب کار می کرد و جون می کند آخرش هشتش گرو نهش بود.
مادرمم زن مهربون و زحمتکشی بود.
اونم تا کار خونه و پخت وپز بود که هیچی، این کاراش که تموم می شد، بیچاره
می رفت سراغ اضافه کاري.
همیشه خدا دستش به یه چیزي بند بود . یا قلاب بافی می کرد یا بافتنی می بافت یا هزار تا کار دیگه. مثلاً می خواست یه گوشه خرج خونه رو جور کنه.
خلاصه این پدر و مادر سخت کار می کردن که یه جوري چرخ رندگی رو بچرخونن اما چرخ زندگی ما چهار گوش بود و بابدبختی می گشت.
یه خونه نقلی و قدیمی داشتیم که اونم ارث پدربزرگم بود و یه ماشین که عصاي دست بابام بود و سالی به دوازده ماه گوشه تعمیرگاه.
یه روز که کارد به استخوون بابام رسید، کوچ کردیم . در خونه مون رو کلون کردیم و راهی جنوب شدیم.
پدرم می گفت تا حالا هر کی رفته جنوب، بار خودش رو چند ساله بسته و برگشته.
اون وقت ها من سال آخر دبیرستان بودم.
طنز قشنگی هست (قابل توجه خانم ها : زیاد پرو نشید![]()
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند
2- چرا مردها همیشه خوشحالند؟
چون آدم های بی خیال فقط می خندند
3- چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند
4- اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟
خانم، چرا که آقا راه را گم می کند
5- شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد
6- ورزش کنار دریای آقایون چیست؟
هر موقع خانمی را در بیکینی می بینند شکم هایشان را تو می دهند
7- به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
با استعداد
8- فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟
نرخ اوراق بهادار رشد می کند
9- خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم
10- 2 دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند
1- فکری ندارند 2- کاری ندارند
11- در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟
توریست
12- اگر آقایون هم باردار می شدند آنوقت
خدمات پزشکی در مغازه های خواروبار فروشی هم ارائه می شد
13- آیا شنیده اید که مردی مدال طلای المپیک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد
14- یک وضعیت غیر قابل كنترل چیست؟
144 مرد در یک اتاق
15- برای درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نیاز است؟
3 تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد
16- آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
''کثیف'' و '' کثیف اما قابل پوشیدن''
17- تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 میلیون تومانی بخرد و
یک سیستم صوتی 4 میلیون تومانی بر روی آن نصب کند
18- زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می گذرد؟
ملافه را روی سرشان می کشند و می گویند ''تو خیلی نازی عزیزم''
19- یک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر می کند، یک مرد 35 ساله به چیزی فکر می کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها
20- شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟
زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند
21- چرا عنکبوت های سیاه پس از جفت گیری، جفت خود را می کشند؟
به این خاطر که می خواهند قبل از شروع خرخر جلوی آنرا بگیرند
22- چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟
زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند
23- آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟
به جای یک بطری 2 بطری مشروب بخرد
24- رفتن به بار مجردها چه فرقی با رفتن به سیرک دارد؟
در سیرک كسی صحبت نمی کند
25- چرا مردها به دنبال خانمهایی هستند که هیچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دلیلی که آدمها ماشینی را دنبال می کنند که هیچ گاه نمی توانند در آن رانندگی کنند
26- شما با مرد مجردی که تصور می کند بهترین هدیه خدا نصیب او شده چه می کنید؟
او را مبادله می کنیم
27- چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟
دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند
28- شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟
هر دو خیلی سخت به کار می افتند، در هنگام کار سر و صدای زیاد ایجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند
29- فرق یک شوهر جدید با یک هاپوی جدید در چیست؟
بعد از یک سال هاپو هنوز هم از دیدن شما به هیجان می آید
30- نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند .
نام من عشق است آيا می شناسيدم؟
زخمي ام زخمي سرا پا می شناسيدم؟
با شما طي کرده ام راه درازي را
خسته هستم خسته، آيا می شناسيدم؟
راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ
تا غزل هاي شما، آيا می شناسيدم؟
اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست
من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟
پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟
می شناسد چشم هايم چهره هاتان را
همچناني که شما ها مي شناسيدم
اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد
در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟
من همان دريايتان اي رهروان عشق
رود هاي روح دريا مي شناسيدم
اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود
عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟
در کفه فرهاد تيغه من نهادم من
من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟
مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام
با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟
من همانم آشناي سال هاي دور
رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟بابت تاخیری که در آپ کردن آخرین قسمت داستان عشق شد معذرت
چون این مدت هم مشغول درس بودم هم کار
آره امسال موفق شدم.
ادامه داستان توی وبلاگ عشقولانه هست توی پیوندها دنبالش بگردید.
یاحق
***بیست و نهم خرداد ماه سالروز در گذشت؛ عارف مسلکی درون گرا و روشنفکری متعهد؛ دکتر علی شریعتی را گرامی میداریم.***
برای آنها که به ” روزمرگی“ خو کرده اند و با خود ماندگار مرگ فاجعه ی هولناک و شوم زوال است گم شدن در نیستی است. آن که آهنگ هجرت از خویش کرده است با مرگآغاز میشود. چه عظیم اند مردانی که عظمت این فرمان شگفت را شنیده اند و آنرا کار بسته اند که «بمیرید پیش از آنکه بمیرید»!؟
چنین می پندارم که در این سوره مخاطب خداوند تنها پیامبر(ص) نیست. روی سخن با همه ی آنهایی است که «در جامه ی خویش» پیچیده اند:
«ای به جامه ی خویش فرو پیچیده! برخیز! و جامه ات را پاکیزه سازو پلیدی را هجرت کن»!!
طنین قاطع و کننده ی فرمان وحی در فضای درونم می پیچد و صدای زنگهای این کاروانی را که آهنگ رحیل کرده است می شنوم. هجرت آغاز شده است و میدانم این آتشی که اکنون چنین دیوانه در من سربرداشته است نه یک حریق که آتش کاروان است!! آتشی که برراه می ماند و کاروان می گذرد.
*** برگرفته از کتاب کویر***
دکتر شریعتی:
خدایا به من زیستنی عطا کن
که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که
برای زیستن تلف کرده ام
سوگوار نباشم.
اندیشه، احساس، اعتقاد، تقلید؟؟؟؟؟؟
فصل اول
کاوه– چرا اینقدر طولش دادي پسر؟
_ ترم
تموم شد دیگه حالا کو تا دوباره بچه ها رو ببینم . داشتم ازشون خداحافظی
می کردم . تو چی؟ ! چرا
سرت رو انداختی پایین و رفتی؟ یه خداحافظی
اي، چیزي!
ﮐﺎوه_ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﮕﻮ! ﻣﻦ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً رﻓﺘﻢ ﯾﻪ
ﮔﻮﺷﻪ ﻗﺎﯾﻢ ﺷﺪم! ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﺪوم از اﯾﻦ دﺧﺘـﺮا ﻗﻮل دادم ﮐﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ رو ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ ﺧﻮاﺳﺘﮕﺎري ﺷﻮن!
اﻻن ﻫﻤـﻪ ﺷـﻮن ﻣـﯽ ﺧـﻮان ﺑﻬـﻢ آدرس ﺧﻮﻧﻪ ﺷﻮن
رو ﺑﺪن!
((ﺗﻮ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﯾﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﯿﮏ و ﻣﺪل ﺑﺎﻻ ﭘﯿﭽﯿﺪ ﺟﻠﻮي ﻣﺎ و ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ رد ﺷﺪ ﺑﻄﻮري
ﮐﻪ آب و ﮔﻞ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮن ﭘﺎﺷﯿﺪ ﺑﻪ ﺷﻠﻮار ﻣﺎ. ﮐﺎوه ﺷﺮوع ﮐﺮد ﺑـﻪ داد و ﻓﺮﯾـﺎد ﮐﺮدن و ﻣﺜﻞ
زن ﻫﺎ ﻧﺎﻟﻪ و ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﯽ ﮐﺮد.))
_اوﻫﻮووي... ﻫﻤﺸﯿﺮه! ﺣﻮاﺳﺖ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟! اﻟﻬﯽ ﮔﯿﺮﺑﮑﺲ ﻣﺎﺷﯿﻨﺖ ﭘﺎره ﭘﺎره ﺑﺸﻪ!
ﭘﺴﺮ ﻧﺰدﯾﮏ ﺑﻮد ﺑﺰﻧﻪ ﺑﻬﺖ ﻫﺎ! ﻧﮕﺎه ﮐﻦ! ﺗﺎ زﯾﺮ ﺷـﻠﻮارم ﺧـﯿﺲ آب ﺷـﺪ! اﻟﻬـﯽﺳﯿﺒﮏ
ﻣﺎﺷﯿﻨﺖ ﺑﮕﻨﺪه! ﻧﮕﺎه ﮐﻦ! ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﮐﯽ رد ﻣﯽ ﺷﻪ ﻣﯽ ﮔﻪ اﯾﻦ ﭘﺴﺮه ﺗﻮ ﺷﻠﻮارش ﺑﯽ ﺗﺮﺑﯿﺘﯽ ﮐﺮده!
_ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯿﺶ؟
ﮐﺎوه_ ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻨﺶ! ﺳﺎل اوﻟﯽ ﯾﻪ. ﺧﻮﺷﮕﻞ و ﭘﻮﻟﺪار! ﺑـﻪ ﻫﯿﭽﮑـﺴﻢ ﻣﺤـﻞ ﻧﻤـﯽذاره!
ﺑﺠﺎن ﺗﻮ ﺑﻬﺰاد اﯾﻦ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً ﭘﯿﭽﯿﺪ ﻃﺮف ﻣﺎ! اﻟﻬﯽ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺖ ﺟﺮ ﺑﺨﻮره!
_ ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ! اﻧﮕﺎر ﻓﺮﻣﻮن از دﺳﺘﺶ
در رﻓﺖ.
«ﮐﺎوه ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎ ﺻﺪاي ﺑﻠﻨﺪ ﯾﻪ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﺑﻪ اون ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﯽ ﮐﺮد وﯾﻪ ﺟﻤﻠـﻪ آروم ﺑـﻪﻣﻦ
ﻣﯽ ﮔﻔﺖ. »
ﮐﺎوه_ اﻟﻬﯽ ﻻﺳﺘﯿﮏ ﻣﺎﺷـﯿﻨﺖ «ﺟﺮﯾﻨـﮓ» ﺑـﺸﮑﻨﻪ! ﻣـﺮده ﺷـﻮر اون ﭼـﺸﻤﺎي ﻫﯿـﺰﻣﺎﺷﯿﻨﺖ
رو ﺑﺸﻮره ﮐﻪ زﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ ﻣﺎ رو ﻧﮕﺎه ﻧﮑﻨﻪ!
_ اﯾﻦ ﭼﺮت و ﭘﺮﺗﺎ ﭼﯿﻪ ﻣﯽ ﮔﯽ؟!
ﮐﺎوه_ ﻣﺮده ﺷﻮر اون رﻧﮓ ﻣﺎﺷﯿﻨﺖ رو ﺑﺒﺮه ﮐﻪ از ﻫﻤﯿﻦ رﻧﮓ دو ﺗﺎ زﯾﺮ ﺷﻠﻮاري؛ ﺗـﻮﺧﻮﻧﻪ
دارم!
«ﺧﻨﺪه ام ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد. اﯾﻨﺎ رو ﻣﯽ ﮔﻔﺖ و ﺑﻄﺮف ﻣﺎﺷﯿﻦ دﺳﺖ ﺗﮑﻮن ﻣﯽ داد. »
_ ﭘﺴﺮ ﭼﺮا اﯾﻨﻄﻮري ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟
ﮐﺎوه_ ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻮ آﯾﻨﻪ ﻣﺎرو ﺑﺒﯿﻨﻪ و ﺑﺮﮔﺮده!
»در ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻮﻗﻊ اون ﻣﺎﺷﯿﻦ اﯾﺴﺘﺎد ودﻧﺪه ﻋﻘﺐ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﮐـﺎوه دوﺑـﺎره ﺷـﺮوعﮐﺮد.«
_ اﻟﻬﯽ روﻏﻦ ﺳﻮزي ﻣﺎﺷﯿﻨﺖ ﺑﺠﻮﻧﻢ ﺑﯿﻔﺘﻪ! اﻟﻬﯽ درد و ﺑﻼي ﻟﻨﺖ ﺗﺮﻣﺰت ﺑﺨﻮرهﺗﻮ ﮐﺎﺳﻪ
ﺳﺮ اﯾﻦ ﺑﻬﺰاد!
_ ﻻل ﺷﯽ! اﯾﻨﺎ ﭼﯿﻪ ﻣﯽ ﮔﯽ؟!
»دﯾﮕﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ رﺳﯿﺪه ﺑﻮد ﺟﻠﻮي ﻣﺎ.«
_ ﺳﻼم. ﻣﻌﺬرت ﻣﯽ ﺧﻮام ﮐﻪ ﺑﺪ راﻧﻨﺪﮔﯽ
ﮐﺮدم. ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺣﻮاﺳﻢ ﭘﺮت ﺷﺪ.
ﮐﺎوه_ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ، ﭘﺪر ﺷﻤﺎ ﺳﺮﻫﻨﮓ ﻧﯿﺴﺘﻦ؟
_ ﻧﻪ ﭼﻄﻮر ﻣﮕﻪ؟
ﮐﺎوه_ ﻋﺬر ﻣﯽ ﺧﻮام، ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﭘﺪرﺗﻮن ﺑﺎﯾﺪ ﯾﺎ وزﯾﺮ ﺑﺎﺷﻦ ﯾﺎ وﮐﯿﻞ.
_ ﻧﻪ، اﺻﻼً!
ﮐﺎوه_ ﺧﺐ اﻟﺤﻤﺪﷲ!
»ﺑﻌﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺖ:«
_ ﺧﺎﻧﻢ اﯾﻦ ﭼﻪ ﻃﺮز راﻧﻨﺪﮔﯽ ﯾﻪ؟! ﺑﺎﺑﺎﺗﻮن مگه ﮐﺎره اي ﺗﻮ اﯾﻦ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻧﯿـﺴﺖﮐﻪ
ﺷﻤﺎ اﯾﻨﻄﻮري راﻧﻨﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻦ! ﻧﺰدﯾﮏ ﺑﻮد ﻣﺎ رو ﺑﮑﺸﯽ!
»آروم زدم ﺗﻮ ﭘﻬﻠﻮش و ﮔﻔﺘﻢ:«
_ ﻋﺬر ﻣﯽ ﺧﻮام ﺧﺎﻧﻢ. اﯾﻦ دوﺳﺖ ﻣﻦ ﮐﻤﯽ ﺷﻮﺧﻪ.
_ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ. اﺳﻢ ﻣﻦ ﻓﺮﻧﻮش ﺳﺘﺎﯾﺸﻪ ﻃﻮري ﮐﻪ ﻧﺸﺪﯾﺪ؟
ﮐﺎوه_ آب و ﮔﻞ و ﺷﻞ از ﭘﺮ ﭘﺎﭼﻪ ﻣﻮن راه اﻓﺘﺎد ﺧﺎﻧﻢ ﺟﻮن!
»ﻓﺮﻧﻮش ﺧﻨﺪﯾﺪ و ﮔﻔﺖ:«_ ﺷﻤﺎ ﮐﺎوه ﺧﺎن ﻫﺴﺘﯿﻦ. ﺑﺬﻟﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﺷﻤﺎ ﺗـﻮ داﻧـﺸﮑﺪه ﻣﻌﺮوﻓـﻪ.
ﻫﻤـﻪ از ﺷـﻮخ
ﻃﺒﻌﯽ ﺗﻮن ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ » ﺗﺎ ﻓﺮﻧﻮش اﯾﻨﻮ ﮔﻔﺖ، ﺻﺪاي ﮐـﺎوه ﻣﻼﯾـﻢ ﺷـﺪ و رﻧـﮓﻋﻮض
ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ:« _ اﺳﻢ ﻣﻦ ﺑﻬﺰاده. اﯾﻨﻢ ﮐﺎوه دوﺳﺘﻤﻪ.
ﮐﺎوه_ ﻣﻦ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﺷﻤﺎ واﻗﻌﺎً! ﭼﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪه اي ﻫﺴﺘﯿﻦ!
ﮐﺎوه_ ﻫﺮ دو ﮐﻨﯿﺰ ﺷﻤﺎﯾﯿﻢ!
ﻓﺮﻧﻮش_ ﺑﺎزم ازﺗﻮن ﻣﻌﺬرت ﻣﯽ ﺧﻮام.
ﮐﺎوه_ ﻓﺪاي ﺳﺮﺗﻮن! اﺻﻼً ﺑﺬارﯾﻦ ﻣﻦ اﯾﻦ وﺳﻂ ﺧﯿﺎﺑﻮن ﺑﺨﻮاﺑﻢ، ﺷﻤﺎ ﺑـﺎ ﻣﺎﺷـﯿﻦ ﺗـﻮندوﺳﻪ
ﺑﺎر از رو ﻣﻦ رد ﺷﯿﻦ! اﺻﻼً ﭼﻪ ﻗـﺎﺑﻠﯽ داره؟ ﭼﯿـﺰي ﮐـﻪ زﯾـﺎده اﯾﻨﺠـﺎ ﺟـﻮنآدﻣﯿﺰاده!
اﺻﻼً ﺷﻤﺎ دﻓﻌﻪ دﯾﮕﺮ ﺧﺒﺮ ﺑﺪﯾﻦ ﺗﺸﺮﯾﻒ ﻣﯿﺎرﯾﻦ، ﺧﻮدﻣﻮن و دو ﺳـﻪ ﺗـﺎ از
ﺑﭽﻪ ﻫﺎي ﮐﻼس رو ﺑﻨﺪازﯾﻢ ﺟﻠﻮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺗﻮن! واﷲ! ﺑﯽ ﺗﻌﺎرف ﻣﯽ ﮔﻢ!
_ ﺑﺲ ﮐﻦ ﮐﺎوه!
ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺧﺎﻧﻢ. ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻤﻨﻮن ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﯿﺪ.
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺎﻧﻪ اﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﯿﻔﺘﺎده.
ﮐﺎوه_ ﺑﻌﻠﻪ! ﺷﻠﻮارﻫﺎﻣﻮن رو ﻣﯽ دﯾﻢ ﺧﺸﮑﺸﻮﯾﯽ، ﮔـﻮر ﭘـﺪر ﺟﻨـﺎق ﺳـﯿنه ﻣـﻦ و ﭘـﺎيﺑﻬﺰادم
ﮐﺮده!
ﺧﻮدش ﺧﻮب ﻣﯽ ﺷﻪ!
»ﻓﺮﻧﻮش ﮐﻪ ﻧﺎراﺣﺖ ﺷﺪه ﺑﻮد از ﻣﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪ.«
_ ﭘﺎﺗﻮن ﻣﺸﮑﻠﯽ ﭘﯿﺪا ﮐﺮده؟
_ ﺧﯿﺮ. ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺷﻤﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﻦ.
ﮐﺎوه_ ﺧﯿﺮ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺤﺘﺮم. اﯾﺸﻮن ﻣﻐﺰﺷﻮن ﻣﺸﮑﻞ ﭘﯿـﺪا ﮐـﺮده. ﺣـﺎﻻ ﻟﻄﻔـﺎً ﯾـﻪ دﻗﯿﻘـﻪﺗﺸﺮﯾﻒ
ﺑﯿﺎرﯾﻦ ﭘﺎﯾﯿﻦ، ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ ﮐﻮروﮐﯽ ﺑﮑﺸﯿﻢ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﻣﻘﺼﺮ ﮐﯿﻪ!
»ﻣﻦ ﺑﻪ ﮐﺎوه ﭼﺸﻢ ﻏﺮه رﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﻓﺮﻧﻮش ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ و ﺑﺎ ﺧﻨـﺪه از ﻣﺎﺷـﯿﻦ اوﻣـﺪﭘﺎﯾﯿﻦ
و ﮔﻔﺖ:«
_ از آﺷﻨﺎﯾﯽ ﺗﻮن ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻢ. ﺣﺎﻟﺘﻮن ﭼﻄﻮره؟
_ ﻣﻤﻨﻮن ﺷﻤﺎ ﭼﻄﻮرﯾﻦ؟
ﻓﺮﻧﻮش_ ﺷﻤﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎ درس ﻣﯽ ﺧﻮﻧﯿﻦ، ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎر ﺷـﻤﺎ رو ﺗـﻮ ﻣﺤﻮﻃـﻪ داﻧـﺸﮑﺪهدﯾﺪم.
_ ﻣﻨﻢ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮر. ﻣﻨﻢ ﺷﻤﺎ رو ﭼﻨﺪ ﺑﺎر دﯾﺪم.
ﮐﺎوه_ اﻧﮕﺎر ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺟﻨﺎق ﺳﯿﻨﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﻋﺚ آﺷﻨﺎﯾﯽ ﺷﻤﺎ ﺷﺪ! ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ اﮔﻪ ﻣﻦ ﮐـﺸﺘﻪﻣﯽ
ﺷﺪم ﺷﻤﺎ دو ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻋﺮوﺳﯽ ﻣﯽ ﮐﺮدﯾﻦ!
»ﻓﺮﻧﻮش دوﺑﺎره ﺧﻨﺪﯾﺪ و ﻣﻦ ﭼﭗ ﭼﭗ ﺑﻪ ﮐﺎوه ﻧﮕﺎه ﮐﺮدم ﮐﻪ ﮐﺎوه ﺑـﻪ ﻓﺮﻧـﻮشﮔﻔﺖ.«
_ ﻧﮕﺎه ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎي اﯾﻦ ﻧﮑﻨﯿﻦ! اﯾﻦ ﻣﺎدرزادي ﭼﺸﻤﺎش ﭼﭙﻪ!
_ ﺑﺲ ﮐﻦ ﮐﺎوه ﺧﺎن.
ﮐﺎوه_ ﺑﺎﺑﺎﺟﻮن، اﯾﻦ ﺗﺼﺎدف ﺑﺰرﮐﯽ ﯾﻪ! ﺣﺘﻤﺎً ﺑﺎﯾﺪ ﭼﻬﺎر ﺗﺎ ﺑﺰرﮔﺘﺮ ﺑﯿﺎن وﺳﻂ
رو ﺑﮕﯿﺮنﺷﺎﯾﺪ ﮐﺎر ﺑﮑﺸﻪ ﺑﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﯿﻤﻪ زﻧﺪﮔﯽ و ﻋﻘﺪ داﺋﻢ و ﻋﺮوﺳﯽ و اﯾﻦ ﺣﺮف ﻫﺎ!
_ ﮐﺎوه!!
»ﺑﻌﺪ رو ﺑﻪ ﻓﺮﻧﻮش ﮐﺮدم و ﮔﻔﺘﻢ:«
_ ﺧﻮاﻫﺶ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺷﻤﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ.
ﻓﺮﻧﻮش_ اﺟﺎزه ﺑﺪﯾﻦ ﺗﺎ ﻣﻨﺰل ﺑﺮﺳﻮﻧﻤﺘﻮن.
ﮐﺎوه_ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻤﻨﻮن. ﺑﻬﺰاد ﺟﻮن ﺳﻮار ﺷﻮ!
تا نظر ندین عمراْ ادامه شو بذارم
آخه خدای معرفت پس چرا بی خداحافظی
اینو خوندی سراغ ما بیا باهات کار دارم(چند امانتی پیش من داری نمی دونم برات پست کنم به آدرست یا ..........)